سوره سینما [1] – زهره کردلو [2] : «روایت سوره سینما از چهرههای خبرساز هفته» عنوان بستهای خبری است که هر جمعه در قالب آن به بازخوانی مهمترین اخبار مرتبط با هنرمندان حوزه سینما، تئاتر و تلویزیون خواهیم پرداخت.
هر هفته چهرههایی از دل سینما، موسیقی و هنر سر برمیآورند که با حضورشان جریان خبری هفته را شکل میدهند. این هفته، روایت ما به سراغ پنج چهرهای میرود که هر کدام با اتفاقی خاص در صدر اخبار قرار گرفتند؛ بهاره افشاری با یک تجربه تازه در اجرا، مجید مجیدی با روایتهایی از جنس ایمان و وطن، مهدی حسینینیا با حضوری همزمان در دو نقش متضاد، روزبه بمانی با صدایی که باز هم قصه گفت و حامد عنقا که میان احساس و حاشیه، روایت خودش را پیش برد. این روایت، نگاهی است به پنج چهرهای که هرکدام، بهنوعی خبر این روزها شدند.
بهاره افشاری؛ «منشور»ی برای گفتوگو یا آزمونی برای جسارت؟
بهاره افشاری این روزها بیش از هر چیز با «منشور» شناخته میشود؛ برنامهای گفتوگومحور که نه فقط برای مخاطب، بلکه برای خودش هم یک ریسک جدی محسوب میشود. ورود او به عرصه اجرا در شبکه نمایش خانگی، آن هم در قالبی که سالها از حضور زنان در آن خبری نبود، خود بهتنهایی یک اتفاق است؛ حرکتی که بیش از هر چیز، امضای شخصی افشاری را دارد: جسارت.
افشاری «منشور» را بهعنوان فضایی برای گفتوگوی بیواسطه معرفی کرده؛ جایی که مهمانها بتوانند بدون ترس از قضاوت، از باورها، اشتباهات و حتی زخمهایشان حرف بزنند. همین ایده، در عمل هم تا حدی محقق شده است. گفتوگو با چهرههایی مثل رضا کیانیان، حسن معجونی یا نعیمه نظامدوست، لحظاتی خلق کرده که برای مخاطب آشنا و در عین حال تازه است؛ اعترافها، خاطرات شخصی و روایتهایی که کمتر در قاب رسمی دیدهایم.
اما «منشور» فقط با استقبال مواجه نشده. نقدها هم به همان اندازه جدیاند؛ از سطحی بودن گفتوگوها گرفته تا ناتوانی افشاری در هدایت بحث. برخی معتقدند او هنوز در جایگاه مجری، آن تسلط لازم را پیدا نکرده و گفتوگوها گاهی از مسیر خارج میشوند. با این حال، حتی منتقدان هم نمیتوانند یک نکته را انکار کنند: «منشور» تلاشی است برای متفاوت بودن.
افشاری پیش از این هم نشان داده که از شکستن قالبها نمیترسد؛ از نقشآفرینی جسورانه در «او یک فرشته بود» تا حضور پررنگ در بازی مافیا که او را به مادرخوانده معروف و مشهور کرد. حالا «منشور» ادامه همان مسیر است، اما در سطحی جدیتر.
این برنامه هنوز در ابتدای راه است، اما یک سؤال مهم را پیش میکشد: آیا افشاری میتواند از «جسارت در شروع» به «مهارت در ادامه» برسد؟ پاسخ این سؤال، آینده «منشور» را تعیین خواهد کرد.
مجید مجیدی؛ روایتگر ایمان در میانه التهاب
نام مجید مجیدی این روزها دوباره بر سر زبانها افتاده؛ بهواسطه روایتهایی که بیش از آنکه سینمایی باشند، از جنس زیست شخصی و باورهای عمیق او هستند. حضورش در یک محفل هنری با محوریت امام رضا(ع)، فرصتی شد تا او از خاطراتی بگوید که سالها در ذهنش انباشته شدهاند.
مجیدی با همان لحن آرام و روایتگر همیشگی، از خادمان گمنام حرم گفت، از پیرزنی که تنها داراییاش را وقف کرده بود، از کشاورزی که غبار کفش زائران را از طلا باارزشتر میدانست. اینها صرفاً خاطره نبودند؛ قطعاتی از یک جهانبینی بودند که سالهاست در آثار او هم دیده میشود.
اما آنچه این روایتها را برجستهتر کرد، جزئینگری او بود؛ نوعی نگاه سینمایی که حتی در تعریف یک خاطره هم حضور دارد. انگار مجیدی همچنان در حال ساختن فیلم است، حتی وقتی پشت دوربین نیست.
در کنار این روایتها، مواضع اجتماعی و سیاسی او هم دوباره توجهها را جلب کرد. از واکنش به اتفاقات اخیر گرفته تا حمایت از کودکان آسیبدیده و امضای بیانیهها، مجیدی نشان داد که هنوز خود را نسبت به جامعه بیتفاوت نمیداند.
او همیشه میان دو جهان حرکت کرده؛ سینمای انسانی و دغدغههای اجتماعی. گاهی این دو در آثارش به تعادل رسیدهاند و گاهی یکی بر دیگری غلبه کرده. حالا در این مقطع، بهنظر میرسد «روایت شخصی» او پررنگتر از همیشه شده است.
مجیدی همچنان همان فیلمسازی است که جهان را از دریچه ایمان و انسانیت میبیند؛ آیا این روایتهای پراکنده، روزی دوباره به یک فیلم منسجم تبدیل خواهند شد؟
مهدی حسینینیا؛ بازیگری میان دو جهان بازیگری
برای یک بازیگر، کمتر پیش میآید که همزمان با دو نقش متفاوت در مرکز توجه قرار بگیرد؛ اما مهدی حسینینیا این روزها دقیقاً در چنین موقعیتی است. حضور همزمان او در دو سریال «گل سنگ» ساخته ابراهیم ایرج زاد و «بیست و یک» ساخته بهنام بهزادی، او را به یکی از چهرههای پررنگ شبکه نمایش خانگی تبدیل کرده است.
در «گل سنگ»، حسینینیا در نقش مردی خانوادهدوست ظاهر میشود؛ پدری دلسوز و همسری عاشق که در عین حال، رازی تاریک را با خود حمل میکند. این دوگانگی، همان جایی است که بازی او را جذاب میکند. نگاههای مضطرب، سکوتهای معنادار و خشم فروخورده، همه نشان میدهند که او بهخوبی از پس یک نقش چندلایه برآمده است.
در مقابل، «بیست و یک» چهرهای کاملاً متفاوت از او نشان میدهد؛ یک سرگرد جدی، دقیق و حرفهای که درگیر پروندهای پیچیده میشود. اینجا دیگر خبری از آن پدر آرام نیست؛ با شخصیتی مواجهیم که منطق، اقتدار و کنترل، سه ویژگی اصلیاش هستند.
این تضاد، همان نقطهای است که جایگاه فعلی حسینینیا را تعریف میکند. او سالها مسیرش را آهسته و پیوسته طی کرده؛ از نقشهای مکمل تا رسیدن به کاراکترهایی که بار اصلی روایت را به دوش میکشند. بهترین بازیهای مهدی حسینینیا در نقشهای منفی و مشخصا در آثاری مثل «شنای پروانه»، «برادران لیلا»، «میخواهم زنده بمانم» و «رهایم کن» رقم خوردند و پیشتر تواناییاش را ثابت کرده بود. اما او نشان داد از نقش منفی هم خارج شود کارش را بلد است. با ایفای نقشی کمدی در فیلم «هفتاد سی» ساخته بهرام افشاری، در نقش «سیاوش» روی دیگری از خودش را به مخاطب نشان داد که میتواند طیف گستردهتری از شخصیتها را باورپذیر کند و حالا وارد مرحلهای شده که میتواند «انتخاب» کند، نه صرفاً «حضور».
این روزها، حسینینیا در نقطهای ایستاده که بسیاری از بازیگران سالها برای رسیدن به آن تلاش میکنند؛ نقطهای که مخاطب، نام او را بهعنوان یک «اعتبار» برای اثر میبیند. حالا باید دید این مسیر، او را به کدام نقش ماندگار بعدی خواهد رساند.
روزبه بمانی؛ صدایی که روایت را کامل میکند
در دنیایی که تصویر حرف اول را میزند، هنوز هم صدا میتواند روایت را کامل کند؛ بهخصوص وقتی پای تیتراژ سریالها در میان باشد. روزبه بمانی یکی از همان صداهایی است که توانسته این جایگاه را حفظ کند.
این هفته، با انتشار قطعه «بینقاب» برای سریال «بیست و یک»، بمانی بار دیگر نشان داد که چگونه میتوان با یک ترانه، حالوهوای یک اثر را تقویت کرد. صدای او، با آن غم پنهان و حس روایتگرش، بهراحتی با مخاطب ارتباط برقرار میکند و در ذهن مخاطب باقی میمانند. بمانی فقط خواننده نیست؛ او ترانهسراست و همین باعث میشود آثارش یکپارچگی بیشتری داشته باشند. واژهها، ملودی و اجرا، در کارهای او از یک جنساند.
صدای روزبه بمانی از آن جنس صداهایی است که تیتراژ را از یک بخش فرعی به بخشی ماندگار از اثر تبدیل میکند. حضورش در یک سریال یا فیلم، صرفاً یک قطعه موسیقی نیست؛ ادامهای از روایت است که بعد از پایان تصویر، در ذهن مخاطب باقی میماند. به همین دلیل است که خیلی وقتها، مخاطب ترانههای او را نه با نام آلبوم یا حتی خود خواننده، بلکه با نام همان اثر تصویری به یاد میآورد؛ مثل قطعه «کجا باید برم» که برای بسیاری، بیش از آنکه یک آهنگ مستقل باشد، یادآور فضای فیلم «لاتاری» است.
اما حرف این روزهای او فقط «بینقاب» نبود. در میانه روزهای تلخ جنگ بمانی باز هم به همان جایی پناه برد که همیشه از آن حرف میزند: درد. اما اینبار، درد شخصی نبود، عاشقانه نبود، حتی دلتنگی هم نبود؛ سوگی بود جمعی، سنگین و غیرقابلتحمل. بعد از فاجعه مدرسه میناب و شهادت کودکان معصوم، بمانی با قطعه «تفنگ گریه میکنه» نه فقط یک ترانه، که یک مرثیه خواند؛ مرثیهای که بیشتر از آنکه شنیده شود، حس شد. در این قطعه، صدای او دیگر فقط یک صدا نیست؛ تصویرهایی که میسازد، ساده اما ویرانکنندهاند؛ کلاسهایی که نیمهکاره ماندهاند، مدادهایی که سوختهاند، و کودکانی که هنوز باید زنگ تفریحشان را میدویدند.
بمانی از آن دسته هنرمندانی است که ابتدا درد را درک میکند و بعد آن را به زبان موسیقی ترجمه میکند. همین ویژگی، آثارش را صادقانهتر میکند و صدای او هنوز هم برای مخاطب، «قصه» دارد.
حامد عنقا؛ از اشکهای پدرانه تا حاشیههای «بدنام»
حامد عنقا این روزها زیاد دیده و شنیده شده؛ یکی در قاب تلویزیون با روایتهایی احساسی و دیگری در شبکه نمایش خانگی با سریالی پرحاشیه.
حضور او در یک برنامه تلویزیونی و صحبت درباره تجربه شخصیاش از روزهای جنگ، یکی از لحظات تأثیرگذار این برنامه بود. وقتی از ترس و اضطراب فرزندانش گفت، بغضش فقط یک واکنش شخصی نبود؛ احساسی جمعی بود که بسیاری از خانوادهها تجربه کردهاند. این همان نقطهای است که عنقا بلد است با مخاطب ارتباط برقرار کند: روایت از دل تجربه.
اما در سوی دیگر، نام او با سریال «بدنام» گره خورده؛ اثری که از همان ابتدا با حاشیه همراه بود. توقیف اولیه و سپس بازگشت به پخش، باعث شد کنجکاوی درباره آن بیشتر شود. عنقا، بهعنوان تهیهکننده، از اثرش دفاع کرده و آن را مناسب تماشای خانوادگی دانسته؛ دفاعی که البته با واکنشهای متفاوتی روبهرو شده است.
واقعیت این است که عنقا سبک مشخصی در روایت دارد؛ چه در فیلمنامهنویسی و چه در گفتوگو. او به داستانهایی علاقه دارد که در آنها قدرت، فساد و روابط پشتپرده نقش پررنگی دارند. اما سؤال اینجاست که آیا این الگو هنوز برای مخاطب تازگی دارد یا با اطلاعاتی که مخاطب از اخبار و فضای مجازی میگیرد دیگر این روایتها تکراری شده است؟
با این حال، نمیتوان انکار کرد که او همچنان توانایی جلب توجه را دارد؛ چه با یک گفتوگوی احساسی و چه با یک سریال پرحاشیه.
عنقا این روزها تلاش میکند تأثیرگذار باشد چه در بیان احساسات و چه در فیلم سازی و گاهی هم موفق بوده و سریالهایش مخاطب خاص خود را دارد و او این روایتها را در بیان أوضاع جامعه بی تأثیر نمیداند.





