سوره سینما [1] – زهره کردلو [2] : «روایت سوره سینما از چهرههای خبرساز هفته» عنوان بستهای خبری است که هر جمعه در قالب آن به بازخوانی مهمترین اخبار مرتبط با هنرمندان حوزه سینما، تئاتر و تلویزیون خواهیم پرداخت.
هر هفته چهرههایی از دل سینما، موسیقی و هنر سر برمیآورند که با حضورشان جریان خبری هفته را شکل میدهند. این هفته، روایت ما به سراغ پنج چهرهای میرود که هر کدام با اتفاقی خاص در صدر اخبار قرار گرفتند؛ اصغر فرهادی که بار دیگر با حضورش در جشنواره کن، توجه جهان را به سینمای ایران برگرداند، آناهیتا افشار که با «تهران کنارت» از تصویر کمحاشیه همیشگیاش فاصله گرفت، سعید آقاخانی که ناگهان در قامت یک کارآگاه کاریزماتیک ظاهر شد، نوید محمدزاده که دوباره به صحنهای برگشت که از آن آمده بود و مژده لواسانی که این بار نه در استودیو، بلکه در دلِ جنوب ملتهب و روایت جنگ دیده شد.
اصغر فرهادی؛ فیلمساز جهانی که هنوز دلش در ایران است
هر بار که نام اصغر فرهادی در جشنواره کن شنیده میشود، ماجرا فقط اکران یک فیلم تازه نیست؛ انگار بخشی از اعتبار سینمای ایران دوباره روی فرش قرمز قدم میزند. این هفته، فرهادی با فیلم «داستانهای موازی» به کن بازگشت؛ بازگشتی که از همان لحظه انتشار تصاویرش روی فرش قرمز، به یکی از مهمترین اتفاقات سینمایی هفته بدل شد. ویدیوهای حضور او، تشویق ایستاده پنج دقیقهای سالن و قابهایی که در کنار ستارههای بزرگ سینمای اروپا ثبت شد، بار دیگر یادآوری کرد که فرهادی هنوز مهمترین فیلمساز ایرانی در ویترین جهانی سینماست.
«داستانهای موازی» که با الهام از یکی از روایتهای سینمایی کریشتف کیشلوفسکی شکل گرفته، این بار فرهادی را در فضایی کاملاً اروپایی قرار داده است؛ فیلمی فرانسوی با حضور بازیگرانی چون کاترین دونوو، ایزابل هوپر، ونسان کسل و پیر نینی. همین ترکیب کافی بود تا بسیاری از رسانهها، فیلم را یکی از آثار مهم امسالِ کن بدانند. «ددلاین» از فیلم بهعنوان اثری «پرتعلیق، استادانه و هوشمندانه» یاد کرد و آن را فیلمی نزدیک به دوران طلایی فرهادی دانست؛ دورانی که «جدایی نادر از سیمین» و «فروشنده» او را به قله سینمای جهان رساند.
اما درباره فرهادی، همیشه حاشیهها همزمان با فیلم حرکت میکنند یا حتی جلوتر. نشست خبری کن نیز از این قاعده مستثنی نبود. خبرنگاری تلاش کرد او را وارد یک دوگانه سیاسی کند اما فرهادی، طبق همان شخصیت همیشگیاش، از افتادن در دام تیترهای تند فرار کرد. او گفت کشته شدن کودکان و غیرنظامیان، چه در جنگ و چه در اعتراضات، برایش تفاوتی ندارد و هیچ خشونتی را قابل پذیرش نمیداند؛ پاسخی که بیشتر از آنکه سیاسی باشد، شبیه جهانبینی اخلاقی فیلمهای خودش بود.
با این حال، خبریتر از همه، حرفهایش درباره احتمال ساخت فیلمی فارسیزبان بود. فرهادی در گفتوگو با ورایتی هم تأکید کرد که ایران «ریشه و خانه» اوست و هر بار پس از پایان پروژههای خارجی به ایران بازمیگردد.
شاید همین تعلق خاطر است که فرهادی را، با وجود همه موفقیتهای جهانی، هنوز برای مخاطب ایرانی مهم نگه داشته؛ فیلمسازی که دو اسکار برای ایران آورده اما هنوز ذهنش در کوچههای همین کشور روایت میسازد. برای سینمادوستان، احتمال بازگشت او به یک فیلم ایرانی، شاید هیجانانگیزتر از هر جایزهای باشد که در کن میگیرد.
آناهیتا افشار؛ خروج آرام از حاشیه امن همیشگی به متنِ جنجال
در میان تمام حاشیههایی که این روزها پیرامون فیلم «تهران کنارت» شکل گرفته، شاید مهمترین غافلگیری، بازی آناهیتا افشار باشد؛ بازیگری که سالها آرام، کمحاشیه و دور از هیاهوی رسانهای حرکت کرد اما حالا ناگهان در مرکز یکی از پرحاشیهترین فیلمهای سال ایستاده است. فیلم علی بهراد، بعد از دو سال توقیف و کشوقوسهای نظارتی بالاخره روی پرده رفته و همزمان، کمپینهای توقیف دوباره و بحثهای رسانهای، آن را به یکی از خبرسازترین آثار این روزهای سینما تبدیل کردهاند.
افشار در نقش «لیلی» بیش از هر زمان دیگری دیده شد؛ دختری امروزی، بیپروا و در آستانه مهاجرت که رابطهاش با پاشا با بازی علی شادمان، هسته اصلی روایت فیلم را میسازد. انتخاب افشار برای چنین نقشی، انتخابی جسورانه بود. او معمولاً در نقشهایی آرامتر و کنترلشدهتر دیده شده اما این بار، بازیاش پر از فراز و فرود، شیطنت، بیقراری و نوعی برونگرایی غیرمنتظره است؛ اجرایی که بسیاری از منتقدان آن را بهترین بازی کارنامهاش تا امروز میدانند.
بخشی از حساسیتها و حاشیههای فیلم هم دقیقاً به همین تصویر بازمیگردد. خود بهراد گفته: «تهران کنارت» تلاش میکند نسل تازهای از جوانان شهری را نمایش دهد؛ نسلی که دیگر با الگوهای رایج کمدی سینمای ایران ارتباط برقرار نمیکند و بیشتر به جهان سریالها و محصولات پلتفرمهایی مثل نتفلیکس و HBO نزدیک شده است.
در چنین فضایی، کاراکتر لیلی با آن سبک زندگی، شوخیها و جنس مواجههاش با عشق و مهاجرت، طبیعی بود که تبدیل به نقطه حساس فیلم شود.
اما آنچه بازی افشار را مهمتر میکند، شکستن همان تصویر همیشگی اوست. او تا امروز کمتر وارد جنجال شده، آهسته مسیرش را ساخته و معمولاً انتخابهای کمریسکتری داشته است. حتی نقشش در «آنتیک» که این روزها همزمان با «تهران کنارت» روی پرده است، بیشتر با همان آرامش شناختهشدهاش هماهنگ بود. اما «تهران کنارت» انگار لحظه خروج او از پیله امن سالهای گذشته است؛ جایی که دیگر فقط یک بازیگر ساکت و نیست و میخواهد خودش را در نقطهای پرخطرتر محک بزند.
همین ریسک، آینده افشار را جذابتر میکند. بازیگری که سالها بیسروصدا حرکت کرد، حالا ناگهان در مرکز توجه ایستاده و نشان داده توانایی عبور از قالبهای قبلیاش را دارد. اگر همین مسیر انتخابهای دقیق و نقشهای چالشبرانگیز را ادامه دهد، شاید «تهران کنارت» فقط آغاز دوره تازهای در کارنامه او باشد؛ دورهای که دیگر نامش فقط در حاشیه فهرست بازیگران خوب نمیآید، بلکه خودش به یکی از چهرههای اصلی بحثهای سینمایی تبدیل میشود.
سعید آقاخانی؛ آقای کمدین، کارآگاه کاریزماتیک میشود
اتفاق غافلگیرکننده قسمت چهارم سریال «بیست و یک»، نه فقط یک ورود معمولی به قصه، که ورود یک «پرسونا» به جهان سریال بود؛ سعید آقاخانی با نقش «سرگرد صدر» وارد درامی پلیسی شد، با نخستین سکانسهای حضور او، لحن سریال تغییر کرد؛ انگار شخصیت تازهای وارد شده که هم قرار است گره پرونده را باز کند و هم به جهان داستان، شخصیت و طنازی تزریق کند.
«بیست و یک» به کارگردانی بهنام بهزادی در هفتههای اخیر توانسته در میان سریالهای معمایی نمایش خانگی جای خودش را باز کند، اما حالا با ورود آقاخانی، برگ تازهای رو کرده است؛ سرگردی منزوی، باهوش و غیرقابل پیشبینی که میان تعمیر ساعت، کلکسیون شخصی و شوخیهای ریز و درشتش، تصویری متفاوت از یک کارآگاه ایرانی میسازد. او پلیسی است که هم از سرمای کولر بدش میآید، هم صبحانه انگلیسی درست میکند و هم معلوم است بیشتر از همکارانش فیلم و سریال خارجی دیده؛ جزئیاتی کوچک که شخصیت را از تیپهای تکراری پلیسی جدا میکند.
نکته مهم اما خودِ آقاخانی است. بازیگری که سه دهه با کمدی در ذهن مخاطب جا افتاده؛ از «پرواز ۵۷» و «پشت کنکوریها» تا «من یک مستأجرم» و در سالهای اخیر «نون خ». او سالها تصویر مرد شوخطبع و مردمی تلویزیون را نمایندگی کرده و حالا که یک سرگرد آگاهی است هم رگههای طنز از جهانش جدا نشده است. اما آقاخانی در سینما بارها نشان داده توانایی بازی در نقشهای پیچیده و تلخ را هم دارد؛ از «خداحافظی طولانی»، «بنفشه آفریقایی» تا «قسم» و «خون شد».
همین ترکیبِ طنز و تلخی حالا به کمک «سرگرد صدر» آمده است. او کارآگاهی است که شوخی میکند اما لوده نیست، آرام است اما منفعل نیست و کاریزما دارد بیآنکه بخواهد ژست قهرمانهای کلیشهای را بگیرد. حتی بعضی دیالوگها و لحنهای آشنا از «نون خ» هم ناخودآگاه وارد بازیاش شده؛ چیزی که باعث میشود مخاطب سریعتر با او اخت بگیرد.
واقعیت این است که آقاخانی حالا به سنی رسیده که نقشهای پخته بیشتر به او میآید. موهای سفیدش، آرامش رفتارش و جنس بازی کنترلشدهاش، از «سرگرد صدر» یک شخصیت سینمایی ساخته؛ شخصیتی که اگر در ادامه سریال فراز و فرود درستی پیدا کند، میتواند به یکی از کارآگاههای ماندگار سالهای اخیر نمایش خانگی تبدیل شود.
نوید محمدزاده؛ بازگشت به صحنهای که از آن آمده است
در روزهایی که فضای فرهنگی هنوز در حال عبور از التهاب ماههای اخیر است، بازگشت نوید محمدزاده به صحنه تئاتر، توجهها را به سمت خود جلب کرد؛ بازگشت بازیگری که هرچقدر در سینما ستاره شد، هیچوقت خودش را از تئاتر جدا نکرد. این روزها نمایش «پرنده سیاه» به کارگردانی و بازی او روی صحنه رفته؛ نمایشی از نوشته دیوید هریر که تنها دو بازیگر دارد و بر یک مواجهه عاطفیِ ناتمام بنا شده است.
محمدزاده در این اثر، هم کارگردان است و هم بازیگر؛ انتخابی که نشان میدهد او حالا بیش از گذشته به کنترل جهان اثر علاقهمند شده است. «پرنده سیاه» دومین تجربه کارگردانی او پس از «شهربازی» محسوب میشود و همین استمرار، نشان میدهد حضورش در تئاتر دیگر صرفاً یک تفنن یا بازیگری صرف نیست. او سالها روی صحنه بزرگ شده؛ از همکاری با آتیلا پسیانی و حسن معجونی تا بازی در آثار هومن سیدی و سیامک صفری. برای محمدزاده، تئاتر فقط یک مدیوم نیست؛ بخشی از هویت حرفهای اوست.
شاید به همین دلیل است که حتی در سینما هم همیشه رگهای از بازی تئاتری در کارش دیده میشود؛ از انفجارهای احساسی «ابد و یک روز» گرفته تا کنترل عصبی «متری شیش و نیم» و خشونت تلخ «مغزهای کوچک زنگزده». او بازیگری است که بدن، صدا و ریتم دیالوگ را میشناسد و این شناخت، بیش از هر چیز از صحنه تئاتر آمده است.
حتی در تجربههای متفاوتترش هم این ویژگی دیده میشود. در «آکتور» توانست چند شخصیت متفاوت را با تغییر لحن و بدن خلق کند و در «آه چه روزهای خوشی بود» ساخته همایون غنیزاده آنقدر به جهان تئاتری نزدیک شد که بعضی سکانسها بیشتر شبیه اجرای مونولوگ روی صحنه بودند تا بازی مقابل دوربین.
محمدزاده البته در این سالها کمحاشیه هم نبوده؛ از واکنشهای رسانهای تا فرازونشیبهای شخصی، بارها نامش بیرون از آثارش خبرساز شده است. اما نکته جالب اینجاست که تقریباً حتی منتقدانش هم روی یک موضوع اتفاق نظر دارند؛ او بازیگر توانایی است. شاید دقیقاً به همین دلیل است که هر بار در اثری حضور دارد، توجهها دوباره متوجه اصل ماجرا میشود؛ جایی که نوید محمدزاده پیش از شهرت، پیش از فرش قرمز و پیش از هیاهو، از آنجا آمده بود: صحنه.
مژده لواسانی؛ حضور در دلِ تنگهای که بوی جنگ میدهد
برای سالها، تصویر عمومی مژده لواسانی با استودیوهای تلویزیونی، اجراهای آرام و نوعی پرستیژ رسمی گره خورده بود؛ مجریای که بیشتر پشت میز مینشست، شمرده حرف میزد و چهرهای کاملاً متعلق به قابهای کنترلشده رسانه ملی داشت. اما این هفته، پخش نخستین قسمت مستند «من زندهام» تصویر تازهای از او ساخت؛ تصویری که نه در استودیو، بلکه روی شناوری در تنگه هرمز شکل گرفته بود؛ جایی که این روزها نامش بیش از هر نقطهای با جنگ، بحران و فشارهای منطقهای گره خورده است.
در روزهایی که توجه افکار عمومی به جنوب ایران و خلیج فارس چند برابر شده، حضور لواسانی در هرمز و میناب، آن هم بهعنوان راوی یک سفر مستند جنگی، اتفاق کوچکی نبود. او فقط نریشن نمیگوید؛ به خانه خانواده شهدای ناو دنا میرود، پای حرف مادران داغدار مینشیند و روایت کودکان معصومی را میشنود که در حملات موشکی شهید شدند. همین حضور میدانی باعث شد بسیاری، چهره تازهای از او ببینند؛ مجریای که این بار از قاب امن همیشگی فاصله گرفته و وارد موقعیتی شده که هم خطر دارد و هم فرسایش روحی.
شاید همین تضاد، مستند را کنجکاویبرانگیز کرده است. لواسانی همیشه برای بخشی از مخاطبان، چهرهای بیش از حد رسمی و اتوکشیده بوده؛ کسی که حتی همدردیهایش هم گاهی شبیه اجرای تلویزیونی به نظر میرسید. حالا قرار گرفتن او در فضای خشن و ملتهب جنوب، نوعی دوگانگی ساخته؛ دختری تهرانی و استودیویی که ناگهان وسط روایت جنگ ایستاده و میخواهد از مقاومت و ایستادگی بگوید.
خود او هم گفته راحتتر بوده که در استودیو بماند و یک برنامه گفتوگومحور اجرا کند اما دلش میخواسته در روزهای جنگ، کار مهمتری برای ایران انجام دهد. حتی «من زندهام» را سختترین و مهمترین تجربه حرفهایاش توصیف کرده؛ پروژهای که با هر کیفیتی تمام قد پشت آن میایستدو میگوید دوست دارد اگر روزی نبود، با آن شناخته شود.
با این حال، هنوز برای قضاوت نهایی زود است. «من زندهام» تازه آغاز شده و لواسانی هنوز در ابتدای این سفر قرار دارد. بعضی لحظهها، آن مدل همیشگی و لحن کنترلشدهاش اجازه نمیدهد مخاطب کاملاً با احساسات او همراه شود و گاهی همدردیهایش بیش از حد طراحیشده به نظر میرسد. اما شاید همین مسیر تدریجی، بخشی از جذابیت مستند باشد؛ تماشای مجریای که آرامآرام از قاب رسمی خودش فاصله میگیرد و در مواجهه با واقعیت تلخ جنگ، پوست میاندازد.
اگر این تغییر ادامه پیدا کند، «من زندهام» میتواند فقط یک سفرنامه تلویزیونی نباشد؛ بلکه نقطه عطفی در تصویری باشد که سالها از مژده لواسانی در ذهن مخاطب ساخته شده بود.





