سوره سینما [1] – زهره کردلو [2] : «روایت سوره سینما از چهرههای خبرساز هفته» عنوان بستهای خبری است که هر جمعه در قالب آن به بازخوانی مهمترین اخبار مرتبط با هنرمندان حوزه سینما، تئاتر و تلویزیون خواهیم پرداخت.
هر هفته چهرههایی از دل سینما، موسیقی و هنر سر برمیآورند که با حضورشان جریان خبری هفته را شکل میدهند. این هفته، روایت ما به سراغ پنج چهرهای میرود که هر کدام با اتفاقی خاص در صدر اخبار قرار گرفتند؛ ایرج خواجهامیری که با رفتنش دوباره خاطره یک نسل طلایی از موسیقی ایران را زنده کرد، رامبد جوان که این بار سراغ هوش مصنوعی رفته است، امیر جدیدی که قرار است در قامت «داشآکل» با یکی از ماندگارترین نقشهای تاریخ سینمای ایران روبهرو شود، حسن معجونی که همزمان در تئاتر و تلویزیون دو چهره کاملاً متفاوت از خود نشان میدهد و گلاره عباسی که در نقش مکمل «بامداد خمار» آنقدر دقیق بازی کرده که گاهی از شخصیتهای اصلی بیشتر دیده میشود.
ایرج خواجهامیری؛ پهلوان آواز ایران رفت
بعضی صداها با یک خواننده تمام نمیشوند؛ با خاطرات یک نسل ادامه پیدا میکنند. ایرج خواجهامیری از همان صداها بود؛ خوانندهای که در طول چند دهه نهتنها یکی از چهرههای مهم موسیقی سنتی و آواز ایران باقی ماند، بلکه صدایش از رادیو و برنامه «گلها» عبور کرد و به سینما رسید؛ به جایی که بخش مهمی از شهرت عمومی او شکل گرفت.
حسین خواجهامیری، مشهور به «ایرج»، این هفته در ۹۳ سالگی از دنیا رفت؛ هنرمندی که بیش از هفت دهه از زندگی خود را با موسیقی و آواز گره زده بود. در کارنامه او آثاری چون «نیاز»، «پرنده»، «بزم عاشقان»، «قصه زندگی»، «بخوان با من»، «مثنویخوانی» و «سنگ صبور» دیده میشود، اما شاید هیچ عددی به اندازه خوانندگی برای حدود ۱۰۵ فیلم سینمایی نتواند جایگاه او را در حافظه عمومی توضیح دهد.
ایرج فقط یک خواننده نبود؛ او بخشی از تاریخ سینمای ایران پیش از انقلاب نیز محسوب میشد. در روزگاری که موسیقی و آواز بخش جداییناپذیر سینمای عامهپسند یا سینمای فارسی بود، صدای او بارها بر تصاویر بازیگران مشهور آن دوره نشست. بسیاری از آوازهایی که مخاطبان با چهرههایی چون محمدعلی فردین به یاد میآورند، با صدای ایرج شنیده شدهاند. همین پیوند میان صدا و تصویر باعث شد او برخلاف بسیاری از خوانندگان سنتی، به چهرهای شناختهشده برای مخاطب عام تبدیل شود.
اما آنچه ایرج را در میان اهل موسیقی متمایز میکرد، فقط شهرت نبود. صدای پرحجم، قدرت اجرای نتهای بالا، استحکام حنجره و تسلط بر تحریرهای سریع، از او خوانندهای ساخت که لقب «پهلوان آواز» برایش چندان اغراقآمیز به نظر نمیرسید. محمدرضا شجریان صدای ایرج را معیاری برای سنجش توانایی حنجره خوانندگان دانسته بود و خوانندگانی چون اکبر گلپایگانی نیز بارها از توانایی و سبک شخصی او تمجید کرده بودند.
شاید یکی از مهمترین نشانههای جایگاه ایرج، واکنشها پس از خبر درگذشتش بود. تصاویر جوانی او در فضای مجازی دستبهدست شد و خوانندگان بسیاری، از نسلهای مختلف و حتی چهرههایی که خارج از ایران فعالیت میکنند، به درگذشت او واکنش نشان دادند. نکته قابل توجه، واکنش نسل جوان خوانندگان پاپ و سنتی به این فقدان بود؛ گویی مرگ ایرج فقط پایان زندگی یک خواننده قدیمی نبود، بلکه فرصتی شد تا نسل امروز یادش نرود که ایرج خان بخش مهمی از تاریخ موسیقی و سینمای ایران را ساخته است.
ایرج رفت، اما صدایش هنوز در حافظه جمعی ایرانیان شنیده میشود؛ صدایی که حالا بیش از هر زمان دیگری ارزش تاریخیاش به چشم میآید.
رامبد جوان؛ استاد فرصتسازی سراغ هوش مصنوعی میرود
بعید است رامبد جوان برای مدتی طولانی از فضای برنامهسازی فاصله بگیرد. او از آن دسته چهرههایی است که هر بار یک قالب را تجربه میکند، خیلی زود به سراغ تجربهای تازه میرود. این بار هم مقصد او جایی است که بخش مهمی از آینده سرگرمی در جهان به آن گره خورده؛ هوش مصنوعی.
رامبد جوان در تازهترین فعالیت خود در حوزه برنامهسازی، مسابقهای با نام موقت «فستیوای» را وارد مرحله پیشتولید کرده است؛ پروژهای که قرار است هنر، سرگرمی و هوش مصنوعی را در قالب یک مسابقه به هم پیوند بزند. هنوز جزئیات زیادی درباره ساختار برنامه، پلتفرم پخش، مجری یا نحوه حضور شرکتکنندگان منتشر نشده، اما همین ایده کافی است تا «فستیوای» از همین حالا کنجکاوی مخاطبان را برانگیزد.
رامبد پیش از این هم نشان داده بود که علاقهای به ماندن در فرمولهای امتحانشده ندارد. «کارناوال» آخرین تجربه او در عرصه برنامهسازی بود و حالا با «فستیوای» ظاهراً قرار است یک قدم دیگر به سمت تجربهای متفاوت بردارد؛ تجربهای که این بار نه صرفاً بر گفتوگو یا اجرای سرگرمکننده، بلکه بر توانایی خلق اثر با ابزارهای تازه فناوری استوار است.
در سالهای اخیر، شاید مهمترین وجه شخصیت حرفهای رامبد جوان کمتر بازیگری یا حتی کارگردانی، و بیشتر «فرصتسازی» برای دیگران بوده باشد. او در «خندوانه» بارها نشان داد که چگونه میتوان استعدادهای تازه را به مخاطب معرفی کرد و از یک چهره ناشناخته، یک استعداد قابل توجه ساخت. در «دوئت» که به تازگی خبر آن را شنیدهایم نیز با همین ایده در مسیر تازهای قرار گرفته است؛ فضایی که جوانها بتوانند استعدادشان را ارائه کنند و شاید از یک برنامه تلویزیونی یا اینترنتی، دریچهای به مسیر حرفهای خود باز کنند.
«فستیوای» به نظر میرسد ادامه همین مسیر باشد، با این تفاوت که این بار خود استعداد و ابزار خلق اثر نیز تغییر کرده است. اگر قرار باشد مسابقهای حول تولید آثار هنری با هوش مصنوعی شکل بگیرد، احتمالاً مخاطب با شکلهایی از تولید محتوای تصویری و هنری مواجه خواهد شد که هنوز نمونههای فراگیر و تثبیتشدهای در برنامهسازی ایران ندارند.
رامبد جوان از آن دسته برنامهسازانی است که معمولاً سعی میکند کمی جلوتر از فضای روز حرکت کند. حالا که هوش مصنوعی به یکی از جدیترین موضوعات حوزه فرهنگ و سرگرمی تبدیل شده، طبیعی است که او نیز بخواهد سهمی از این میدان تازه داشته باشد.
چالش اصلی اما از همینجا آغاز میشود؛ آیا صرف استفاده از هوش مصنوعی میتواند یک برنامه را جذاب کند؟ پاسخ احتمالاً به طراحی مسابقه، کیفیت شرکتکنندگان و مهمتر از همه، میزان خلاقیت رامبد در تبدیل یک فناوری به سرگرمی وابسته است. اگر «فستیوای» بتواند از هوش مصنوعی به کشف شکلهای تازهای از هنر برسد، یکی از متفاوتترین تجربههای برنامهسازی شبکه نمایش خانگی را خلق کرده است.
امیر جدیدی؛ سختترین آزمون یک نقش ماندگار
کمتر خبری درباره یک بازیگر میتواند به اندازه خبر بازی در نقش «داشآکل» بار تاریخی و سینمایی داشته باشد. حالا امیر جدیدی قرار است در نخستین سریال نمایش خانگی حمید نعمتالله، یکی از ماندگارترین شخصیتهای ادبی و سینمایی ایران را بازی کند؛ شخصیتی که ۵۵ سال پیش، بهروز وثوقی در فیلم مسعود کیمیایی تصویری ماندگار از آن ساخت.
«داشآکل» جدید بر اساس داستان مشهور صادق هدایت ساخته میشود و این بار قرار است در قالب یک سریال برای شبکه نمایش خانگی روایت شود. همین ترکیب نامها کافی است تا پروژه از همین حالا در کانون توجه قرار بگیرد: حمید نعمتالله، امیر جدیدی و شخصیتی که پیش از این با تصویر بهروز وثوقی در ذهن مخاطبان سینمای ایران تثبیت شده است.
اما انتخاب امیر جدیدی برای این نقش، از زاویه دیگری نیز قابل توجه است. جدیدی برخلاف بسیاری از بازیگران نسل خود، حضور پررنگی در سریالهای نمایش خانگی نداشته و معمولاً با وسواس بیشتری پروژههایش را انتخاب کرده است. اینکه اولین تجربه جدی او در این مدیوم با نقشی چون داشآکل و کارگردانی حمید نعمتالله همراه شده، به خودی خود اتفاق مهمی است.
در کنار این خبر، نام امیر جدیدی در روزهای اخیر به واسطه وایرال شدن بخشهایی از فیلم «بیداد» سهیل بیرقی نیز بارها در فضای مجازی دیده شد. فیلم، فارغ از ضعفها و نقدهایی که به فیلمنامه و ساختارش وارد شده، یک امتیاز جدی دارد و آن بازی جدیدی است؛ بازیگری که در نقش شخصیتی علاقهمند به خوانندگی و نزدیک به قهرمان اصلی داستان، توانسته ابعاد متفاوتی از توانایی خود را نشان دهد.
بازنشر ویدیوهایی از بازی جدیدی در نقشهای مختلف نیز دوباره یک ویژگی مهم او را به یاد آورد: تنوع. از «عرق سرد» تا «قانون مورفی»، از «روز صفر» تا «تنگه ابوقریب»، جدیدی در ژانرها و موقعیتهای کاملاً متفاوت امتحان خود را پس داده است. او از آن بازیگرانی نیست که صرفاً یک تیپ موفق را تکرار کرده باشد؛ بلکه بخش مهمی از جذابیتش در همین قابلیت تغییر کردن است.
حالا «اسکورت» ساخته یوسف حاتمیکیا نیز در آستانه اکران قرار دارد؛ فیلمی که جدیدی در آن نقش جوانی را بازی میکند که درگیر رابطهای عاطفی میشود و همراه دختر مورد علاقهاش وارد مسیری متفاوت میشود.
با این حال، هیچکدام از این اتفاقها به اندازه «داشآکل» برای کارنامه جدیدی کنجکاوی ایجاد نمیکند. او باید نقشی را بازی کند که پیش از این با نام یکی از اسطورههای بازیگری ایران گره خورده است. همین مقایسه میتواند هم فرصت باشد و هم بزرگترین چالش او. حالا باید منتظر ماند و دید امیر جدیدی چگونه میتواند داشآکل خودش را بسازد؛ بدون اینکه در سایه تصویر ماندگار بهروز وثوقی گرفتار شود.
حسن معجونی؛ از داییوانیا تا حاکم حله
این روزها اگر سری به شبکههای اجتماعی بزنید، بعید است از ویدیوها و تیزرهای «بر اساسِ دایی وانیا از آنتون چخوف» چیزی نبینید. اجرایی که یوسف باپیری روی صحنه برده و حضور حسن معجونی و هوتن شکیبا یکی از مهمترین دلایل توجه به آن است؛ دو بازیگری که پس از حدود ۱۱ سال بار دیگر در یک پروژه تئاتری کنار هم قرار گرفتهاند.
اما جذابیت این اجرا فقط به حضور دو بازیگر شناختهشده محدود نیست. «بر اساسِ دایی وانیا» قرار نیست یک اجرای کلاسیک و سرراست از اثر چخوف باشد؛ بلکه با بازخوانی فرمی و رادیکالی از متن روبهرو هستیم. در طول اجرا مرز میان بازیگر، شخصیت، موقعیت و حتی گوینده دیالوگ دائماً جابهجا میشود و همین مسئله، کار بازیگران را دشوارتر میکند.
در چنین شرایطی، انتخاب معجونی معنای ویژهای دارد. او سالهاست با آثار چخوف و ادبیات نمایشی آشناست و اساساً از دل تئاتر آمده است. معجونی از آن چهرههایی نیست که بعدها وارد تئاتر شده باشد؛ تئاتر بخش اصلی هویت حرفهای اوست. او ادبیات نمایشی خوانده، سالها تدریس کرده و در طول این سالها با نسلهای مختلف بازیگران و دانشجویانش روی صحنه رفته است.
خود او نیز درباره این اجرا بر متفاوت بودن قرائت باپیری از «دایی وانیا» تأکید کرده و معتقد است دراماتورژی جدید، حالوهوای متن را سرحالتر و متفاوتتر کرده است.
اما اتفاق جالب اینجاست که معجونی همزمان با این تجربه تئاتری، در تلویزیون نیز با نقشی کاملاً متفاوت دیده میشود. «رویای نیمهشب» به کارگردانی حسن آخوندپور روی آنتن شبکه سه رفته و معجونی در آن نقش حاکم ایلخانی و ناصبی شهر حله را بازی میکند؛ شخصیتی بانفوذ در دل یک داستان تاریخی و مذهبی که در مرکز مناسبات قدرت و اختلافات میان شخصیتهای اصلی قرار دارد.
داستان سریال در حله و در فضای تاریخی عراق میگذرد و رابطه عاشقانه فتاح، جوانی سنیمذهب، و تلما، دختر شیعه، در میان اختلافات مذهبی، تعصبات خانوادگی و مناسبات قدرت شکل میگیرد.
تفاوت این نقش با آنچه مخاطب معمولاً از معجونی دیده، قابل توجه است. او در تئاتر با جهان پیچیده و فرمی چخوف درگیر است و همزمان در تلویزیون در قامت یک صاحب قدرت تاریخی ظاهر شده است. این دوگانگی شاید بهترین تصویر از موقعیت حرفهای معجونی باشد؛ بازیگری که نمیتوان او را صرفاً یک چهره تلویزیونی یا سینمایی دانست، چون اساساً فرزند تئاتر است و هر بار که به صحنه برمیگردد، بخشی از همان هویت اصلی خود را دوباره نشان میدهد.
گلاره عباسی؛ وقتی نقش مکمل از نقشهای اصلی جلو میزند
گاهی برای دیده شدن لازم نیست شخصیت اصلی یک داستان باشی. گاهی کافی است نقشی را درست، دقیق و بدون اغراق بازی کنی تا مخاطب میان انبوه شخصیتهای اصلی، تو را به خاطر بسپارد. گلاره عباسی در «بامداد خمار» نمونه روشن همین اتفاق است.
عباسی در این سریال نقش نزهت، دختر بزرگ بصیرالملک و خواهر محبوبه را بازی میکند؛ زنی که در فضای خانوادگی و اجتماعی دوره قاجار، جایگاه خواهر بزرگتر، زن خانهدار و فرد مورد اعتماد خانواده را دارد. نزهت از آن شخصیتهایی نیست که قرار باشد با حضورش تمام معادلات داستان را تغییر دهد، اما در قسمتهای اخیر، به واسطه بازی عباسی، تبدیل به یکی از بهیادماندنیترین چهرههای سریال شده است.
وقتی محبوبه راز عشق خود را با خواهرش در میان میگذارد، واکنش نزهت یکی از مهمترین لحظات قسمتهای اخیر را شکل میدهد. او ابتدا با کنجکاوی و هیجان منتظر شنیدن راز خواهرش است؛ فضای اتاق را آماده میکند، در و پنجره را میبندد و مشتاقانه منتظر است بداند محبوبه دل به چه کسی داده است. اما وقتی حقیقت را میشنود، این هیجان جای خود را به ناباوری، خشم، نگرانی و ترس میدهد.
نقطه قوت بازی عباسی در همین تغییر تدریجی احساسات است. او برای نشان دادن بحران، به اغراق و نمایشهای بیرونی متوسل نمیشود. حتی وقتی به خانه پدری میروند، رفتار او بیشتر شبیه خواهر بزرگی است که میخواهد آبروی خانواده و خواهر کوچکترش را حفظ کند و همزمان فضای متشنج خانه را آرام نگه دارد.
این بازی، از کلیشه رایج شخصیتهای زن در درامهای تاریخی فاصله دارد. نزهت نه یک شخصیت کاملاً مظلوم است و نه زنی که صرفاً قرار است نماینده سنت باشد. عباسی تلاش کرده او را به یک انسان واقعی با مجموعهای از احساسات متناقض تبدیل کند؛ زنی که هم خواهر است، هم دختر خانواده، هم همسر و هم کسی که باید میان خواستههای خودش و حفظ آرامش خانواده تعادل ایجاد کند.
گلاره عباسی البته پیش از این نیز بارها نشان داده که در نقشهای مکمل میتواند حضوری ماندگار داشته باشد. «اکرم» در «شهرزاد» هنوز برای بسیاری از مخاطبان به یادماندنی است و همین نقش مکمل در «ابلق» نیز برایش سیمرغ بلورین به همراه داشت. او با کارگردانانی چون رامبد جوان، نرگس آبیار، نیما جاویدی، مهران مدیری و حسن فتحی همکاری کرده و در بسیاری از این آثار لزوماً نقش اول نبوده است؛ اما معمولاً چیزی در بازیاش وجود داشته که اجازه نداده شخصیتش به حاشیه برود.
گلاره عباسی نشان داده برای ماندگار شدن، همیشه لازم نیست در مرکز قاب ایستاده باشی. گاهی یک بازی دقیق و کنترلشده کافی است تا نقش مکمل، خودش را به یکی از مهمترین بخشهای روایت تبدیل کند.





