به گزارش سوره سینما [1]، به تازگی فیلم سینمایی «بیداد» به کارگردانی سهیل بیرقی توسط خود کارگردان و عوامل سازنده در فضای مجازی منتشر شده و حرف و حدیث هایی به همراه داشته است.
«بیداد» پیش از آنکه برای مخاطب ایرانی به عنوان یک فیلم شناخته شود، به عنوان یک اتفاق شناخته شد؛ اثری که از نظر فیلمنامه، شخصیتپردازی و انسجام روایی آنقدرها که باید از پس موضوعش برنمیآید.
مشکل «بیداد» این نیست که حرف سیاسی و اجتماعی دارد. مشکل این است که گاهی حرفش را جای سینما مینشاند.
فیلم میخواهد درباره زن، نسل جوان، محدودیت، اعتراض، موسیقی و سرکوب حرف بزند؛ اما در بخشهایی آنقدر درگیر رساندن این پیامهاست که فراموش میکند شخصیت بسازد، موقعیت را پرورش دهد و اجازه دهد مخاطب خودش به نتیجه برسد.
برای اینکه بفهمیم این مشکل از کجا میآید، باید به کارنامه سهیل بیرقی برگشت. از «من» تا «عرق سرد» و «عامهپسند»، تقریباً همیشه با زنی روبهرو هستیم که در برابر نظمی ایستاده که برایش تصمیم گرفته است. در «من»، آذر زنی است که نمیخواهد قواعد معمول زندگی را بپذیرد. در «عرق سرد»، افروز برای حق سفر و انتخاب خودش میجنگد. در «عامهپسند»، فهیمه بعد از فروپاشی زندگی مشترک میخواهد هویت مستقلی برای خود بسازد و در «بیداد»، ستی میخواهد بخواند.
این خط موضوعی در سینمای بیرقی آنقدر تکرار شده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً دغدغه مشترک چند فیلم دانست؛ تبدیل به الگوی اصلی فیلمسازی او شده است. اما مسئله اینجاست که هر بار قرار نیست تکرار یک دغدغه به معنای عمیقتر شدن آن باشد.
«عرق سرد» مسئله زن را در قالب یک درام مشخص تعریف میکرد. تماشاگر درگیر یک موقعیت میشد و بعد به مسئله اجتماعی میرسید. «بیداد» اما گاهی از همان ابتدا به مخاطب میگوید قرار است چه چیزی را ببیند و چه چیزی را محکوم کند.
یکی از مهمترین مشکلات فیلم، شخصیت اصلی آن است. ستی قرار است نماینده نسلی باشد که دیگر نمیخواهد سکوت کند. دختری جوان که آواز خواندن برایش فقط یک علاقه نیست؛ شکل اعتراض اوست. مشکل اینجاست که ستی به اندازهای که باید، شخصیت پیچیدهای نیست. ما درباره موضع او زیاد میدانیم، اما درباره خود او نه به همان اندازه. میدانیم چه میخواهد. میدانیم از چه چیزی عصبانی است. میدانیم در برابر چه چیزی ایستاده. اما کمتر میفهمیم چه چیزی درون او میگذرد.
ترسهایش کجاست؟ ضعفش چیست؟ چه چیزی ممکن است او را به عقب برگرداند؟ کجا اشتباه میکند؟ آیا اصلاً خودش هم در جایی از مسیر دچار تردید میشود؟ فیلم در پاسخ دادن به این پرسشها چندان موفق نیست. به همین دلیل ستی گاهی بیشتر شبیه ابزار فیلمنامه برای رساندن پیام فیلمساز است تا یک شخصیت مستقل.
این مشکل وقتی جدیتر میشود که بدانیم فیلم درباره صدا است و قرار است صدای ستی را بشنویم؛ اما در بسیاری از لحظات، صدای بیرقی بلندتر از صدای اوست. فیلم به جای نشان دادن، توضیح میدهد این شاید جدیترین ایراد «بیداد» باشد.
در سینما، اگر شخصیت در خیابان آواز بخواند و بعد با واکنش روبهرو شود، خود موقعیت میتواند حرف بزند. لازم نیست شخصیت درباره معنای آزادی سخنرانی کند. لازم نیست فیلمساز مدام بر اهمیت انتخاب او تأکید کند. مخاطب باید بتواند خودش این معنا را کشف کند. اما «بیداد» به مخاطب فرصت کشف نمیدهد.
یکی از مهمترین ضعفهای روایی فیلم، سرعت تبدیل شدن ستی از یک خواننده خیابانی به چهرهای شناختهشده است.
او میخواند. فیلم اجراهایش منتشر میشود و تقریباً بلافاصله به یک پدیده تبدیل میشود. این جهش برای فیلمی که میخواهد درباره نسل جدید و فضای مجازی حرف بزند، بهخصوص نیازمند پرداخت دقیقتر است. چگونه این شهرت شکل گرفت؟ چه کسی او را پیدا کرد؟ چه چیزی باعث شد ویدئوهایش فراگیر شوند؟ مخاطبانش چه کسانی بودند؟ چرا این شهرت تا این اندازه گسترده شد؟ فیلم تقریباً هیچکدام از این مسیر را جدی نمیگیرد. در نتیجه، یک اتفاق مهم در زندگی شخصیت اصلی به جای اینکه تبدیل به یک فرایند دراماتیک شود، صرفاً تبدیل به یک میانبر فیلمنامهای میشود.
فیلم به این شهرت نیاز دارد، پس شخصیت مشهور میشود. این نوع پیشبرد داستان، یکی از نشانههای ضعف فیلمنامه است.
رابطه ستی و مادرش ظرفیت زیادی دارد. در واقع شاید یکی از جذابترین ایدههای فیلم همین تقابل دو نسل باشد. یک مادر که خودش محصول نسلی متفاوت است و حالا دخترش حاضر نیست همان مسیری را برود که او رفته است. اما فیلم این رابطه را بیش از آنکه بسازد، به آن اشاره میکند.
دعواها و تنشهای میان این دو خیلی زود شکل میگیرد و فیلم قبل از اینکه فرصت کند ریشههای رابطه آنها را برای ما روشن کند، به سمت انفجار میرود.
نکته دیگر این است که «بیداد» میخواهد درباره همه چیز حرف بزند. آواز زنان، نسل Z.، محدودیت اجتماعی، اعتراض، فضای زیرزمینی، مواد مخدر، خانواده، مادر و دختر، عشق، نسل دهه شصت، نسل دهه هشتاد، زندان، فضای مجازی، مهاجرت و… مشکل این نیست که این موضوعات بد هستند. مشکل این است که فیلم نمیتواند همه آنها را به یک اندازه پرورش دهد.
رابطه ستی و ببین احتمالاً یکی از معدود خطوطی است که میتوانست فیلم را از یک اثر کاملاً سیاسی و اجتماعی نجات دهد. اما این رابطه هم بیش از اندازه برای انتقال معنا استفاده میشود. ببین نماینده نسل دیگری است؛ مردی که از نسل قبل آمده، شکست خورده، به حاشیه رفته و حالا با یک دختر جوان مواجه میشود که برخلاف او هنوز انرژی جنگیدن دارد.
اما فیلم گاهی بیش از اندازه تلاش میکند این رابطه را «معنادار» کند. در نتیجه، به جای اینکه رابطه به شکل طبیعی شکل بگیرد، احساس میشود فیلمنامه از ابتدا میداند قرار است این دو چه معنایی برای یکدیگر داشته باشند. این یکی از همان جاهایی است که فیلم میتوانست کمتر حرف بزند و بیشتر اجازه دهد رابطه خودش را بسازد.
امیر جدیدی، مشکلی برای فیلم نیست؛ مشکل از جایی است که فیلم به او وابسته میشود. جالب است که در میان شخصیتها، «ببین» از ستی زندهتر به نظر میرسد. نه به این دلیل که شخصیت او الزاماً بهتر نوشته شده، بلکه چون تناقض بیشتری دارد. او همزمان خشن، آسیبدیده، شوخ، عاطفی و بیقید است. این تضادها باعث میشود شخصیتش قابل لمستر باشد. اما همین مسئله یک ایراد دیگر برای فیلم ایجاد میکند: ببین گاهی از قهرمان اصلی جذابتر میشود و وقتی شخصیت فرعی از شخصیت اصلی پیچیدهتر و غیرقابل پیشبینیتر باشد، مرکز ثقل فیلم جابهجا میشود. به جای اینکه ما بیشترین کنجکاوی را درباره ستی داشته باشیم، منتظریم ببین را دوباره ببینیم.
از نظر ساختار نیز، تدوین یکی از نقاط آسیبپذیر «بیداد» است. پرشهای روایی در فیلم زیاد هستند و بعضی اتفاقات بدون مقدمه کافی وارد داستان میشوند.
«بیداد» میخواهد فیلمی درباره شکستن قواعد باشد، اما در پایان به یکی از آشناترین قواعد سینمای سیاسی پناه میبرد: قهرمان رنج میکشد؛ مخاطب باید تحت تأثیر قرار بگیرد؛ پیام فیلم هم کامل میشود.
نکته جالب دیگر این که فیلم درباره خوانندهای است که نمیگذارند، بخواند. بازیگر نقش ستی خود خواننده است و بیرقی نمیگذارد صدای خودش باشد و صدای یک خواننده دیگر را روی آن میگذارد!
به هر ترتیب فیلم چهارم بیرقی آنقدر درگیر شعار و پیام دادن و سیاست شده که از یک اثر هنری فاصله معنادار گرفته است.


